پدر و مادر امام حسين(ع)

 حضرت علي(ع) پدر بزرگوار امام حسين(ع) روز جمعه سيزده رجب سال سي عام‌الفيل، سي و سه سال پيش از هجرت پيامبر اسلام در خانه خدا(كعبه) از مادري به نام فاطمه دختر اسد و از پدري به نام ابوطالب به دنيا آمد. حضرت علي(ع) در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجري و در 63 سالگی محراب مسجد كوفه به دست يكي از خوارج به نام ابن‌ملجم مرادي به شهادت رسيد[1]. مادر بزرگوار امام حسين(ع)، حضرت فاطمه زهرا(س) در روز جمعه بيست جمادي الثاني سال دوم يا پنجم بعثت در مكه متولد شد. فاطمه زهرا(س) فرزند بزرگوار حضرت محمد(ص) و حضرت خديجه(ع) بود. فاطمه زهرا(س) در سال اول، دوم يا سوم هجري با حضرت علي(ع) ازدواج كرد و از آن حضرت صاحب چهار فرزند به نام‌هاي امام حسن(ع)، امام حسين(ع)، حضرت زينب و حضرت كلثوم(س) شد. حضرت فاطمه زهرا(س) يگانه دختر رسول خدا(ص) مدتي بعد از رحلت محمد(ص) در سوم جمادي الثاني سال يازده هجري در سن 18 سالگي چشم از جهان فرو بست.

يزيد

معاويه،اولين خليفه اموي، پس از چهل سال خلافت و ديكتاتوري در شب نيمه ماه رجب سال 60 هجري قمري مرد و با اينكه در صلح‌نامه خود با امام حسن(ع) متعهد شده بود براي خود خليفه و جانشيني تعيين نكند، در زمان حيات خود از مردم براي يزيد بيعت گرفت و او را رسماً وليعهد خود خواند. معاويه قبل از اين كه از دنيا برود، در بستر مرگ به پسرش يزيد گفت: براي تو از همه بيعت گرفتم و همه را رام كردم ولي از سه نفر ترس دارم كه با تو مخالفت كنند: 1- حسين بن علي 2- عبدالله بن عمر 3- عبدالله بن زبير. وصيت من در مورد اين سه نفر اين است: عبدالله بن عمر با تو است. او را زير پر نگهدار. اما عبدالله بن زبير، هرجا بر او دست يافتي او را بكش و بدنش را قطعه قطعه كن زيرا او اگر فرصتي بدست آورد مي‌خواهد مثل شير تو را بدرد، وگرنه همچون روباه كه با سگ رفتار مي‌كند، با تو رفتار خواهد كرد. اما امام حسين(ع)، مقامش را نسبت به رسول خدا(ص) مي‌داني، او گوشت و خون پيامبر است و مي‌دانم كه مردم عراق ناگزير به سوي او مي‌گروند ولي او را تنها مي‌گذارند و مقامش را تباه مي‌سازند. اگر به او دست يافتي حق و مقامش را بشناس. او را بازخواست مكن. با توجه به اين كه يك رشته خويشي نيز با او داريم حتماً از برخورد با او بپرهيز.

چون معاويه به جهنم واصل شد، يزيد بر مسند خلافت نشست. بلافاصله نامه‌اي به وليد حاكم مدينه نوشت تا از امام حسين(ع) عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير و عبدالرحمن‌بن ابي‌بكر بيعت بگيرد و هر كدام از بيعت خودداري كرد، سر از بدنشان جدا كند و براي او بفرستد.

وليد، شب شنبه 27 ماه رجب عمربن عثمان را به دنبال امام حسین(ع) فرستاد تا ایشان را به دارالحکومه دعوت کند. امام(ع) حدود سی نفر از اهل بیت و یاران مسلح خود را در کوچه های اطراف دارالحکومه قرار داد و به آنها فرمود اگر صدایش را شنیدند وارد آنجا شوند. امام(ع) وارد دارالحكومه شد و رو به وليد گفت: خدا حاكم را اصلاح كند. آيا خبري از معاويه رسيده كه مرا خبر كرديد؟

وليد گفت: آري. معاويه مرد و يزيد بر جاي او نشست. يزيد برايم نامه‌اي فرستاده و از من خواسته تا از شما براي او بيعت بگيرم.

امام(ع) فرمودند: شخصي همانند من كه نبايد پنهاني با يزيد بيعت كند. دوست دارم بيعت آشكارا و در اجتماع مردم باشد. وقتي فردا مردم را براي بيعت خوانديد به من هم اطلاع دهيد تا همه با هم بيعت كنيم.

وليد نظر امام را پذيرفت و با عذرخواهي از امام گفت: مي‌توانيد برويد.

به هنگام صحبت امام، مروان‌بن حكم نيز در كنار وليد بود. وقتي مروان ديد امام بيعت نكرده و مي‌خواهد از مجلس وليد خارج شود، به وليد نزديك شد و گفت: اگر حسين از تو جدا گردد و بيعت نكند ديگر هرگز بر او دست نمي‌يابي تا كشتار بسيار بين شما پديد آيد. او را نگهدار تا بيعت كند وگرنه گردنش را بزن.

امام(ع) از شنيدن اين سخنان در غضب شده و مي‌فرمايد: «واي بر تو، اي پسر زن كبود چشم زناكار! تو را چه يارا كه حكم نمايي مرا گردن زنند؟ به خدا سوگند دروغ گفتي و خود را با اين سخنان جسارت آميز خوار داشتي.»

پس روي مبارك را به جانب وليد نموده و فرمودند: «‌اي امير ماييم خاندان نبوت و معدن رسالت... يزيد مردي است فاسق و شرابخوار و كشنده نفس محترمه. آشكارا به فسق مشغول است. مانند من كسي با او بيعت نخواهد نمود.»

حركت امام از مدينه به سمت مكه

امام حسين (ع) شب يكشنبه 28 ماه رجب سال 60 هجري، مدينه را به عزم مكه پشت سر گذاشت. پيش از حركت شب هنگام كنار قبر جد خود رفته و درد دل نمود. شب ديگر نيز كنار قبر رسول خدا(ص) رفت و بعد از چند ركعت نماز، تا نزديك صبح گريه كرده و سر روي قبر پيامبر گذاشت و كمي خوابيد. در اين حال ديد پيامبر و فرشتگان در كنار او هستند. پيامبر حضرت را به سينه چسبانيد و بين دو چشمش را بوسيد و گفت: اي حبيبم اي حسين، مي‌بينم بزودي در خونت غوطه‌ور شده و در كربلا كشته خواهي شد. پدر و مادرت اشتياق ديدار تو را دارند. اي حسين برايت در بهشت درجاتي است كه به آنها نخواهي رسيد مگر با شهادت، و ... .

امام حسين(ع) به خانه رفته و موضوع را با خانواده‌اش در ميان گذاشت. نيمه شب روز بعد كنار قبر مادر و برادر خود رفت و با آنها وداع كرده و اول صبح به منزل بازگشت.

در اين هنگام برادرش محمدبن حنفيه نزد حضرت آمد و گفت: اي برادر، تو محبوب‌ترين مردم هستي نزد من لذا به عنوان نصيحت عرض مي‌كنم وقتي كه به مكه رفتي در آنجا آرام خواهي بود وگرنه به يمن برو زيرا دوستان و ارادتمندان جدت در آنجا زيادند و ... .

حضرت در جواب او فرمودند: «‌اگر در دنيا هيچ پناه و منزلي هم نباشد با يزيد بيعت نخواهم كرد.»

امام از محمد بن حنفيه وسيله نوشتن خواست و اين وصيتنامه را نوشت: «بسم‌الله الرحمن الرحيم.

اين وصيتي است از حسين بن علي به برادرش محمد بن‌حنفيه. ... و من از مدينه براي رسيدن به راحتي و نشاط و فزوني حشمت و فسادانگيزي و ستم كوچ نمي‌كنم بلكه براي سر و سامان دادن به امت جدم بيرون مي‌روم در حاليكه سنت و سيره من همان سنت و سيره جدم و پدرم علي بن ابيطالب است....»

حضرت وصيتنامه را مهـر زد و داد به محمد‌بن حنفيه و از او خداحافظي كرد. در آن هنگام حضرت امام حسين(ع) با ام‌سلمه روبرو مي‌شود و ام‌سلمه به حضرت مي‌گويد: اي فرزند به خاطر رفتنت به عراق غمناكم، نرو! زيرا از جدت رسول خدا(ص) شنيدم كه مي‌فرمود فرزندم حسين در جايي از عراق به نام كربلا كشته مي‌شود. حضرت به ام‌سلمه مي‌گويد همه چيز را مي‌داند.

سرانجام حضرت امام حسين(ع) شبانه حركت كرد در حالي كه همه خانواده‌اش همراهش بودند مگر محمد‌بن حنفيه. بنا به سندي روايت شده از حضرت امام زين‌العابدين(ع) حضرت امام حسين(ع) قاسم فرزند امام حسن(ع) را با 21 نفر از اصحاب و اهل بيت خود برداشته و روانه شد كه از جمله آنها بودند ابوبكر و محمد و عثمان و عباس فرزندان حضرت اميرالمومنين(ع) و عبدالله پسر مسلم‌بن عقيل، و علي‌اكبر و امام زين‌العابدين(ع) و علي‌اصغر كه مردم علي‌اكبر مي‌گويند.

ورود امام(ع) به مكه و رسيدن نامه‌هاي كوفيان

حضرت امام حسين(ع) شب جمعه سوم شعبان المعظم سال 60 هجري وارد مكه مكرمه شد و چنانچه در تاريخ ابن‌عساكر و كتاب‌هاي ديگر نقل شده آن حضرت در خانه عباس‌بن عبدالمطلب رحل اقامت افكند و از برخي كتاب‌ها نيز نقل شده كه در شعب علي(ع) وارد شد. در همان روزها اهل كوفه با شنيدن خبر مرگ معاويه و عدم بیعت امام(ع) با یزيد، در خانه سليمان‌بن صرد خزاعي اجتماع كردند. سليمان‌بن صرد به حاضرين گفت: معاويه هلاك شده و حضرت حسين(ع) از بيعت با يزيد خودداري كرده و به مكه رفته است. سليمان به حاضرين گفت: شما شيعه او و شيعه پدرش هستيد. اگر يقين داريد كه او را ياري كرده و با دشمنش جهاد مي‌كنيد برايش نامه بفرستيد و اگر ترس داريد از اينكه نمي‌توانيد، پس او را نفريبيد.

حاضرين گفتند: ما او را ياري خواهيم كرد و حتي حاضريم در راه آن حضرت خود را به كشتن بدهيم.

آنها نامه‌اي به حضرت نوشتند و نامه را به عبدالله‌بن مسمع همداني و عبدالله‌بن وال‌تيمي دادند تا به حضرت برساند. آن دو با شتاب رفتند و در دهم ماه مبارك رمضان نامه را به امام حسين(ع) رساندند. دو روز بعد قيس‌ابن مسهر‌صيداوي و عبدالرحمن‌بن عبدالله ‌شداد‌ارحبي و عماره‌بن عبدالله‌سلولي با 150 نامه كه مردم كوفه امضاء كرده بودند، خود را به امام رساندند. غير از آن نامه‌ها، نامه‌هاي ديگري توسط چند تن ديگر به خدمت امام فرستاده شد. به روايتي در يك روز 600 نامه و به روايت ديگر به طور متفرق 12000 نامه خدمت حضرت دادند.

امام شروع كردند به جواب دادن نامه‌هاي كوفيان. امام(ع) نوشت:«... اينك من مسلم‌بن عقيل را برادر و پسر عم‌ام كه در خاندان من مورد اطمينان است سوي شما فرستادم و او را امر كردم كه حال و راي شما را براي من بنويسد. پس اگر براي من نوشت كه راي خردمندان و اهل فضل و راي و مشورت شما چنان است كه فرستادگان شما گفتند و در نامه‌هاي شما خواندم بزودي نزد شما مي‌آيم انشاالله...»

حركت حضرت مسلم‌(ع) به سمت كوفه

مسلم‌بن عقيل‌بن ابيطالب به همراه قيس‌بن مسهر‌صيداوي و عماره‌بن عبدالله‌ارحبي در روز هشتم ذيحجه سال 60 هجري قمري از مكه به سوي مدينه روانه شده و روز پنجم شوال وارد كوفه شده و در خانه مختار‌بن ابي‌عبيده[2] اقامت گزيد.

وقتي مردم كوفه از آمدن مسلم بن عقيل باخبر شدند، به ديدارش شتافتند و بيعت‌ها شروع شد. و آنگاه كه هجده هزار نفر با حضرت مسلم بيعت كردند، مسلم نامه‌اي به امام نوشت و اشتياق و بيعت مردم را به عرض امام رساند.

نعمان‌بن بشير فرماندار كوفه، مردم كوفه را از بيعت با امام ترساند و آنها را تهديد به خونريزي و تاراج اموال كرد و در نهايت يزيد را در جريان امر قرار داد. يزيد پس از مشورت با جمعي از درباريان، عبيدالله‌بن زياد را به عنوان فرماندار به كوفه و بصره فرستاد. عبيدالله برادرش عثمان را در بصره نايب خود كرد و با پانصد نفر از اهل بصره به كوفه رفت و در هنگام ورود به كوفه عمامه سياه بر سر بست و روي خود را پوشاند. مردم كه چشم به راه امام حسين(ع) بودند با ديدن او گمان كردند امام وارد كوفه شده است. لذا گفتند: خوش آمدي فرزند پيامبر.

وقتي عبيدالله‌بن زياد شور و حال مردم را نسبت به امام درك كرد، بشدت ناراحت شد. در آن حين عده‌اي فهميدند او امام نيست و از دورش پراكنده شدند ولي هنوز عده‌اي پي به ماجرا نبرده بودند.

مسلم‌بن عقيل بعد از مطلع شدن از خبر ورود عبيدالله‌بن زياد، خانه مختار را ترك كرد و به خانه هاني‌بن عروه‌مرادي رفت. مردم باز به خدمت او رفته و بيعت مي‌كردند. از طرفي عبيدالله غلام خود معقل را به همراه ساير سربازان مامور پيدا كردن مسلم نمود. به هر حال حضرت مسلم با جمع كثيري از شيعيان كه با او بيعت كرده‌ بودند به سوي دارالاماره رفته و بر عليه‌ابن زياد قيام كردند. كار عبيدالله‌بن زياد به جايي رسيد كه بيش از 30 نفر نگهبان و 20 تن از اشراف و خانواده و خدمتگزار، كسي با او باقي نمانده بود و او درهاي قصر را به روي خودش بسته بود.

در اين حال عبيدالله چاره را در آن ديد كه مردم را توسط زياد‌بن كثير‌بن شهاب‌حادثي و محمد‌بن اشعث و شمر‌بن ذي‌الجوشن و شبث‌بن ربعي، بترساند. آنان چنان مردم را ترساندند كه همه از دور و بر مسلم پراكنده شدند و مسلم آواره كوچه‌هاي كوفه شد. آنقدر رفت تا به در خانه زني به نام طوعه رسيد. از طرفي عبيدالله براي مردم سخنراني كرد و ضمن اعلام حكومت نظامي، پاداشي نيز براي معرفي و نشان دادن پناهگاه مسلم تعيين كرد. او همه را ترساند و گفت: هر كس كه مسلم در خانه او يافت شود، جان و مالش هدر است.

وقتي طوعه فهميد آنكه جلوي در نشسته است كسي جز مسلم نيست، او را به خانه برد. طوعه مسلم را به اتاقي برد و برايش شام درست كرد. چيزي نگذشت كه بلال پسر طوعه به خانه آمد و بر اثر رفت و آمد زياد مادرش به آن اتاق، شك كرد ولي زن چيزي به او نگفت تا اين كه بر اثر اصرار او گفت كه مسلم در خانه آنان است و نبايد با كسي در آن مورد صحبت كند ولي پسر هر لحظه به پاداش هزار ديناري فكر مي‌كرد كه عبيدالله‌بن زياد وعده‌اش را داده بود. حضرت مسلم براي لحظه‌اي خوابيد و در خواب عم بزرگوارشان را ملاقات كرد و امام به وي فرمود: تو فردا روز در كنار من خواهي بود، پس شتاب كن.

بلال، پسر طوعه خبر به قصر عبيدالله رساند و افراد عبيدالله براي دستگيري مسلم به در خانه طوعه آمدند. وقتي حضرت مسلم صداي شيهه اسبها را شنيد، مشغول خواندن دعا بود. زود دعا را به پايان رساند و در مورد خوابش با طوعه صحبت كرد و گفت به خاطر محبتي كه در حق او كرده است از شفاعت رسول خدا(ص) بهره‌مند مي‌شود.

مسلم براي اينكه افراد عبيدالله خانه طوعه را نسوزانند، بيرون رفت و شروع به مبارزه كرد و تعداد زيادي از آنها را به جهنم واصل كرد. مهاجمان تقاضاي نيروي كمكي كردند ولي مسلم با وجود جراحت‌هايي كه داشت هنوز به مبارزه ادامه مي‌داد. در روايت‌هاي متعدد آمده است حضرت مسلم در آن روز چهل و دو نفر را كشت. همچنين در كتاب ناسخ‌التواريخ آمده كه او يكصد و هشتاد نفر را كشت و ديگران پا به فرار نهادند. وقتي از عبيدالله‌بن زياد نيروي كمكي خواستند، او رو كرد به محمد‌بن اشعث و گفت: يك نفر يك تنه جماعتي از شما را به خاك و خون آغشته كرده است؟! اشعث گفت: گمان مي‌كني مرا به جنگ يك بقال كوفه فرستاده‌اي؟ مگر نمي‌داني مرا به جنگ شيري فرستاده‌اي كه شمشيرش برنده است. عبيدالله‌بن زياد گفت: به مسلم امان بده كه چاره‌اي جز اين ندارد.

شهادت حضرت مسلم(ع)

سربازان عبيدالله به مسلم گفتند در امان است. حضرت مسلم از كثرت مقاتله و جراحت‌هاي آن مكاران، ضعيف و ناتوان شده بود، به ديوار خانه طوعه تكيه كرد و به ناچار تن به امان در داد با آن كه مي‌دانست كلام آن بي‌دينان را فروغي از صدق نيست. حضرت مسلم گريه كرد و به محمد‌بن اشعث گفت: براي جماعتي گريه مي‌كنم كه به اينجا مي‌آيند، من بر حسين و فرزندان حسين(ع) گريه مي‌كنم. آيا مي‌تواني كار خيري انجام دهي و آن اينكه مردي را به سوي امام بفرستي كه نيايد، زيرا امروز و يا فردا با خانواده‌اش به اينجا خواهد آمد. به امام بگو پدر و مادرم به قربانت با خاندانت بازگرد، مردم كوفه تو را فريب ندهند.

اشعث گفت: به خدا اين كار را خواهم كرد.

وقتي مسلم را به قصر عبيدالله بردند، عبيدالله امان خود را ناديده گرفت ولي از سخنان محكم و با حقيقت مسلم خشمگين شد و وقتي ديد نتيجه‌اي براي او از آن صحبت‌ها نيست به بكران‌بن حمران‌احمري گفت: مسلم را به بام قصر ببر و او را گردن بزن و سرش را با تنش از قصر به زير انداز.

بكران حضرت مسلم را به شهادت رسانيد و پيكر مطهرش را از بام قصر به زير افكند.

بعد از شهادت مسلم‌بن عقيل، عبيدالله‌بن زياد دستور داد تا هاني را به بازار گوسفندفروشان برده و گردنش را بزنند. غلام‌بن زياد - رشيد تركي-  گردن هاني را زد. ابن‌زياد دستور داد سر مسلم و هاني را به دروازه دمشق بياويزند.

حركت امام(ع) به طرف كربلا و اطلاع از شهادت حضرت مسلم

امام(ع) ماههای رمضان، شوال و ذی القعده را در مکه به عبادت و دیدار اصاحاب پرداختند. در ماه ذی الحجه احرام بستند و در روز هشتم ذی الحجه متوجه شدند که عمربن سعیدبن العاص به همراه عده ای به مکه آمده اند تا اعمال حج را به جا آورند ولی حضرت می دانست که آنها از جانب یزید مامور شده اند تا امام را به نزد یزید ببرند یا او را بکشند. حضرت از احرام حج به عمره عدول نموده و طواف خانه خدا و سعی مابین صفا و مروه را به جا آورد و آماده حرکت به طرف عراق شدند. پیش از حرکت خطبه ای برای مردم مکه خواندند و آنها را نسبت به کار خود آگاه کرد.

امام حسين(ع) در بين راه کربلا توقف‌هايي داشت كه در كتاب مناسب و معجم‌البلدان با كمي پس و پيش آورده شده است. بر اساس مدارك موجود حضرت 18 توقفگاه را طي كرد تا به كربلا رسيد و امام(ع) اغلب هر دو منزل را يك بار توقف مي كردند. امام(ع) در اين توقفگاه‌ها با كساني ديدار كرده، صحبت‌ها نموده و در جايي به نام حاجز‌- محل تلاقي و دو راهي كوفه و بصره، به كوفيان نامه نوشت كه عازم آنجاست و نامه را به وسيله قيس‌بن مسهر صيداوي يا به گفته برخي به وسيله عبدالله‌بن يقطر(برادر رضاعي خود) به كوفه فرستاد. سبب نوشتن نامه اين بود كه مسلم 27 روز پيش از شهادت خود نامه‌اي به آن بزرگوار نوشته و اظهار اطاعت و انقياد اهل كوفه نموده بود و هنوز خبر شهادت مسلم به امام نرسيده بود.

امام به راه خود ادامه داده تا اين كه روز سه‌شنبه 22 ذي‌الحجه سال 60 هجري قمري در ثعلبيه و به روايتي ديگر در زباله‌[3] خبر شهادت مسلم و هاني را دريافت كرد. در اين بين افرادي كه از اهل طمع و ريبه و دنياپرستان بودند از امام(ع) جدا شدند و كسي در ركاب امام نماند جز اهل بيت و عشيره و خويشان آن جناب.

امام حسين(ع) در سوگ مسلم و هاني متاثر شدند. اشك از چشمانش جاري شده و فرمودند: «خدا مسلم را رحمت كند. او بسوي روح و ريحان و بهشت و رضوان پروردگار رفت. حكم خدا بر او جاري گشت و آنچه كه بر ما بايد بگذرد باقي است.»

رو به رو شدن حر با كاروان امام(ع)

زماني كه ابن‌زياد لعنه‌الله باخبر شد كه امام حسين(ع) از مكه به كوفه مي‌آيد، حر‌بن يزيد‌رياحي[4] را با يكهزار نفر فرستاد تا مانع ورود حضرت شود. به روايتي امام و يارانش در محلي به نام شراف و ذوحسم به حر و افرادش برخورد كردند. حضرت وقتي ديد سپاه حر %D